خوابهایت را به دست باد بسپار
بیدار شدم،خاک
تمام دهنم را پرکرده! چشمهایم را
آرام باز میکنم!میترسم،از نفس کشیدن حتی... میترسم دوباره
تصاویر وحشتناک ببینم!اما بالاخره
بازشان میکنم تاریک
است...یعنی ساعت چند است؟! بالاسرت دارند
به این ور و آن ور میدوند.تو هنوز
زنده ای...پر از صدایی اما نمیتوانی حرکت کنی... پس
چشمهایت را میبندی و اشهدت را میخوانی!... آب روی صورتت ریخته اند،با وحشت چشمهایت را باز
میکنی،گمان میکنی در بهشتی اما نه!... اینجا چادر امداد است..دستت میسوزد تازه سوزن ها
را حس کرده ای!پرستار سلامی میگوید و میرود دنبال کارش... بلند میشوی،آرام آرام از چادر بیرون می آیی!هنوز
میترسی راستی چه شد؟زهرا کجاست؟مادر از خرید آمد؟ نمیدانی چرا اما طعم شور اشک را که حس میکنی
میفهمی در حال گریه ای!حوصله نداری به علتش هم فکر کنی! باید دنبال مادر و
زهرا
باشی... شروع میکنی به دویدن!شاید خانه تان را پیدا کنی!
مرد جوان با جلیقه ی مخصوص با نگاه خشمگینش به سمتت میآید و میگوید :آها!چرا
میدویی؟؟؟مگه نمیبینی هنوز اون زیر پره آدمه؟ممکنه با یه تکون یه آدم بمیره
میفهمی؟!! شرمنده میشوی،ببخشیدی میگویی و ادامه میدهی؟ خانه مان کجا بود؟!زهرا زیر کدام ویرانی خواب
است؟ مادر گفته بود برایش سوپ درست کنم نکند زهرای من گشنه بماند! خدای یعنی دیگر شیرین
زبانی های زهرا نیست؟لبخند مادر نیست؟!نه فکرش هم دیووانه ات میکند.قدمهایت تند و
آرام میشوند... بین امید و ناامیدی هستی،گاهی مرده ای،گاهی
میگویی نه هستم!... تابلو را میبینی کنار ورودیه کوچه ای که حالا
شبیه همه چیز هست الا کوچه! در بی بی خانم را رد کرده ای.کمی به راست میپیچی.آنقدر
این راه را رفت و آمد کرده ای که با تعداد قدمهایت به در خانه تان برسی. خلاصه جلوی در آبی و لاغر خانه می ایستی!دری که
سالها استوار بود و حالا نقش بر زمین..از حیاط عبور میکنی...حوض پر از خاک را از
جلوی چشمانت عبور میدهی،دنبال گمشه ات هستی،خدایا زهرا کجا خوابیده بود؟کاش این
سبزی های لعنتی را زودتر میریختم و با زهرا کنار هم در اشپزخانه بودیم! جیغ میزینی و صدا میکنی!زهرااااااااااا تو رو خدا جواب بده خوشگلم!ببین برات بستنی
خریدم!مگه قول ندادی خوب شی.؟! پاشو و اینقدر آبجیتو اذیت نکن !پاشو زهرا
خانومم...پاشو کلی کارداریم.باید دنبال مامان باشیم!... (بلند بلند حرف میزنی و از این سو به آن سو
میدوی!) همان آقای بداخلاق وارد خانه میشود از دیدنش جا
میخوری با سرعت به سمتش میدوی و میگویی تو رو خدا خواهرم رو نجات
بدید...اون فقط
هشت سالشه.نباید دفن بشه!اون سرما خورده !هنوز سوپشو نخورده بود! (حالا دیگر نزدیکه نزدیکی به مرد !همانطور سرش
را پایین انداخته!حرصت میگرد! روی سینه اش میکوبی و زار میزنی!... از او کممک میخواهی! بالاخره سرش را بالا می
آورد... شروع به گشتن میکنید،مگر بین آن همه دیوار میشود
زهرا ی نحیف مرا پیدا کرد؟ موهای عروسک زهرا از زیر دیوار آشپزخانه پیدا
میشود!جیغ میکشی.،مرد می آید و باهم شروع به کندن میکنید،میکنی،دیوار را میکنی و
آنقدر آجر کنار میزنی تا میرسی به عروسک،رسیدی به دست دردانه ی پدر،رسیدی به
زهرایی که عروسکش را بابه خود فشرده است و به خواب رفته است،دیگر چیزی
نمیفهمی!... کاش هرگز پیدایم نمیکردند،حالا زهرایم را در
سینه ی خاک دفن کرده ام،تن بی جان مادر که از فرط خستگی کار روزانه و بزرگ کردن ما
و تحمل مشکلات به تنهایی حالا لاغر تر از همیشه بوده است را در جلوی مغازه ی
عروسک
فروشی پیدا کردم... مادر قول داده بود به زهرا،که اگر داروهایش
رابخورد برایش عروسک کوکی زیبایی را که مدتها پول جمع میکردیم تا بخریمش را برایش
بخرد. بیچاره مادر،خدا میداند پول چند دست لباس بود که
برای همسایه ها دوخته بود،یا پول چندساعت گچ خوردن و درس دادن... دیگر نه دست زهرا به آن عروسک خورد نه دست
مادر... از همه ی زندگی حالا برایم دو عروسک مانده است یکی در دستان
مادر،یکی در دستان زهرا... +++++: اینو یکی برام میل کرده بود(ماله خودم نیس)...
شما کماکان به پایکوبیهایتان برسید. مردم آذربایجان، نه مثل مردم
فلسطیناند و نه سوریه و نه میانمار، اینها از کرهی دیگری آمدهاند و
قطعا نیازهای اولیهشان را از جای دیگری تامین میکنند. شما نگران نباشید.
به جلسات و نشستهای آتیتان فکر کنید. به نام سربلند ایران
شما که به هر صدای خندهی بلندی چپچپ نگاه میکنید و به مردم یاد دادهاید
حتا اگر چیزی برای زایل کردن عیششان وجود ندارد خودشان به جان هم
بیفتند.
چند نفر آدم باید بمیرند تا کشوری اعلام عزای عمومی کند؟ تا
لوگوهای سبز و نارنجی و آبی و قرمز روزنامهها و خبرگزاریها بشود سیاه
مطلق و بگوید هی مردم، در همین گوشه و کنارها انسانی دارد میسپارد جان!
بگوید دست کم اگر زنده بودنتان به چشم ما نیامد، مرگتان را دیدیم. مثل
شما سوگواریم. میتوانیم برنامههای مزخرف شادمانیمان را موکول کنیم به
وقتی که شما هم کمی غمتان التیام یافته است.
چند نفر باید میمردند تا شما به خودتان بیایید و به جای اینقدر آهسته و
آرام گذشتن از کنار خبر مرگ اینهمه آدم، یک بار هم شده پیش از مردم، در
کنار مردم سوگواری میکردید.
خسته شدهاند اینهمه آدم این همه «در وطن
خویش غریب». خسته...





