خوابهایت را به دست باد بسپار
ما ساکنان جزیره ای هستیم که گم شده ایم! و سالها آتشی برپا کردیم که هیزمش آبرویمان
و اشک های دوستانمان بود! که شاید در گوشه ای از تاریخ پیدایمان کنند
! اما از آن آتش فقط کورسوی خاکسترش مانده
بود! و ما به همان کورسو امید بستیم!و حالا... باران گرفت... بارانی که تنها جرقه ی امیدمان برای پیداشدن
را خاموش کرد! و ما ماندیم و یک جزیره سرگردانی ! (مائده / 2خرداد 92 )
برچسبها: دست نوشته ی خوبان, چیزی شبیه ناگهان دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |





