خوابهایت را به دست باد بسپار

امروز درست مثل هر یکشنبه ی دیگر از کلاس برمیگشتم... نمیدانم چقدر اما انگار خیلی بود!منتظر ماشین ماندنم... به عبور نگاه های سرد مردم نگاه میکردم. سوار تاکسی شدم..باران گرفت،بوی خاک بارون خورده مشامم رو نوازش کرد! دستم رو بردم بیرون و لمسش کردم..تمام اون قطره ها رو که روی صورتم ریخت دوست داشتم...چقدر خواستنی بودند... صدای تصمیم لهراسبی را درگوشت بپیچانی!دستت را زیر باران بگذاری و کتاب مصطفی مستور را با نگاهت دنبال کنی... از ماشین پیاده میشوی،با همان کفش های زوار درفته ات از روی چاله چوله های خیابان رد میشوی!احساس میکنی پایت درد میکند اما خسته نیستی! یکشنبه ها همیشه فرصتیست برای دیدن آنهایی که دوستشان دارم! آنقدر غرق در فکر و خیالی که در خیابان شلوغ شهر احساس میکنی خودت را گم کرده ای! میگردی دنبال جسمت! روبه روی تو قدم بر میدارد و نگاه بی تفاوت و گاهی با لبخندش را به روی مردم در حال عبور حس میکنی! چقدر دلت برایش تنگ است!خیلی وقت است همدیگر را در آغوش نکشیده اید! او تو را نمیبیند!اینقدر حواسش پیش خودش است که هی میخورد به این و آن و مجبور است مدام عذرخخواهی کند!... اتوبوس را میبینی،میدوی تا به آن برسی... درست انگار داری دنبال یک چیز گم شده میگردی! جای سوزن انداختن نیست... با خودت زمزمه میکنی: در اتوبوس ایستاده ام چشم در چشم های ناگفتنی تو،یکنفر میگوید جای خالی بفرمایی،چه غمگینانه است وقتی در باران به تو چتر تعارف میکنند! داشتی باخودت حرف میزدی!تازه فهمیدی دور و بریهایت دارند نگاهت میکنند! خدا میداند زیر لب چقدر به تو دیووانه گفته اند!نگاه تعجب برانگیزشان خجالت زده ات میکند!احساس قرمز شدن میکنی...خودت را تا کنار پنجره میکشانی و نفس میکشی،دوباره بوی خاک باران خورده... یک شنبه ها را دوست دارم،روز تنهایی هاست!روز نگاه کردن ها و فکر کردن ها و خندیدن ها و گریه کردن ها و بی تفاوت بودن ها اصلا یکشنبه یکشنبه است با همه ی این چیزها!... فردا امتحان دارم و حالا نشسته ام و شروع کرده ام به نوشتن های بیهوده شاید! ....
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |